ذبيح الله صفا
1153
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
از اوست . مخمور ز دل سوى لب آمد نفس ما * فريادرس اى ساقى فريادرس ما بىمى لب ما همچو لب مرده خموش است * رنجيده ز لب بىلب ساغر نفس ما ما حوصلهء سركشى شعله نداريم * بر آتش مى سوخته به مشت خس ما در دل ز خمارم نفس آغشته بخونست * جز طاير بسمل نبود در قفس ما ما بار سفر بر در ميخانه گشوديم * بىواسطه مستانه ننالد جرس ما ساقى شب عيدست چرا تيره نشينيم * با آنكه بساغر نبود دسترس ما در كنج خرابات ز بىمهرى ساقى * از باده برافروز چراغ هوس ما عمريست كه در پاى خم افتاده خرابيم * همسايهء ديوار به ديوار شرابيم شب همنفسى غير مى ناب نداريم * تا چشم قدح باز بود خواب نداريم ساقى بصبوحى نفسى پيشتر از صبح * برخيز كه تا صبح شدن تاب نداريم هرچند كه ناياب بود گوهر وصلت * دست از طلب گوهر ناياب نداريم شب نيست كه تا صبحدم از غمزهء ساقى * در خون مژه چون پنجهء قصاب نداريم جز بادهپرستى نبود طاعت مستان * سهل است اگر روى به محراب نداريم همسايگى مى چو ميسر شده غم نيست * گر دست تصرف بمى ناب نداريم عمريست كه در پاى خم افتاده خرابيم * همسايهء ديوار به ديوار شرابيم هرگز دل مستان ز غم آزار ندارد * تا باده بود غم به كسى كار ندارد چون مهر فلك شب همه شب پردهنشين نيست * خورشيد مى از برهنگى عار ندارد در كوى خرابات كرا حرفهء جنگست * آنجاست كه جز شيشه كسى يار ندارد مطرب مده از دست هوس طرهء ساقى * قانون طرب بهتر ازين تار ندارد اى زهدفروش از سر اين كوى دكان را * برچين كه متاع تو خريدار ندارد ما معتكف زاويهء بادهفروشيم * همسايگى شيخ بما كار ندارد عمريست كه در پاى خم افتاده خرابيم * همسايهء ديوار به ديوار شرابيم